سردردهایی که امانم را بریده و حملات رعشه دستم که هر روز بیشتر می شوند و سرطان زبانی که هر آن خطر بازگشتش تهدیدم میکند ...فکر میکنم فرصت زیادی ندارم !ولی من از اول هم می دانستم فرصتی نیست. آنچه از آخرین دقایق من مانده پر از رنجی است که با روی بازدر آغوشش خواهم گرفت زیرا هر آنچه در همه زندگیم حقیقی شد تنها از رنج بود.تنها ترس من در تمام زندگی همیشه این بود که شایسته رنج خود نباشم و کاش کسی به من بگوید که امروز شایستهاین رنجم.چگونه می توان بی رنج عاشق شد؟ چگونه می توان بی رنج به شکوه و بزرگی رسید؟ ما با همه حقیقت در دستانمان متولد می شویم و این حقیقت آرام آرام هر روز بی صدا از لابلای انگشتان لرزانمان فرو می ریزد به دلیل همه ترس و حقارتی که در زندگی می پذیریم تا رنج نکشیم ؛ تا عاشقانه زندگی نکنیم.؛ رنج های زیادی در جهان من است.تنها برای همه آنچه که باید شهامت می داشتیم و می گفتیم و نگفتیم ؛ امروز به خودم اجازه میدهم و میگویم آنچه را که دیگران شهامت اندیشیدن به آن را حتی در قلب خود ندارند.بگذار آخرین کلماتم از عشق باشد. عشق آن نگاه ارزشمندی است که می توانی با آن همه جهان را از آن خود کنی و نه تنها خود که تمام انسان ها را از گناهانشان بازگیری و رها سازی.پس برو بی انکه بترسی حتی یک لحظه! بر مزارم بنویسید: آن دانه گندمی که بر زمین افتاد، به تنهایی رنج کشید و مرد. ولی مرگ او خوشه های گندم فردا را به صحراهای دنیا حتی در آفریقا ؛ نیجریه یا اکوادور و هر سرزمین خشک و بی آب و علفی هدیه خواهد کرد.در این آخرین لحظه با خود می اندیشم آیا شگفت انگیزترین چیز در مورد ما انسانها این نیست که حتی با آگاهی از در چند قدمی بودن مرگ، همچنان بالاترین انگیزه و تلاش ما نه بیشتر زنده ماندن بلکه یافتن معنایی
برچسب:
نویسنده: نگار محمودی
تاريخ: دوشنبه
7 فروردين
1402 ساعت: 14:09